۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

وضع دوران بنگر ، ساغر عشرت برگیر

یلدائی دیگر میرسد و ما باز در تدارک بزمی دیگریم . به پاس داشت یلدائی دیگر . شب یلدا را از آنرو قدر نمی نهیم که بلندترین شب سال است . یلدا یادمان میاورد که از فردا روزها بلندتر خواهد شد و این شاد باش دارد از آنچه برایمان مانده است در این سالهای سخت ، بساطی بر میز میچنیم . تکه ای ترمه یادگار دوران . اناری و برشی هندوانه . آجیلی و اندکی شیرینی . جامی و شرابی سرخ . و پر البته کتابی که همه چیزمان است .دیوانی از حافظ بزرگ . رند ترین رندان . یلدا را هر کداممان خاطراتی داریم و این خاطره های شخصی ما است که شبی آئینی را تا حد شبی شخصی و درونی اوج میدهد . این تاویل پذیری هر اثر است که آنرا ماندگار میکند و هرمنوتیک ذاتی شب یلدا ، همان چیزی است که از بین دهها و شاید صدها جشن ملی و مذهبی دیگر ، آنرا مانا و حتی پویا کرده است . موتیفها و مراسم این شب هم به تاویل پذیر تر شدن آن کمک میکند . انار که شهری در دل دارد و هندوانه که نماد در بسته بودن و رازناکی است . و دیگر چیزها چون قصه گوئی و حافظ خوانی که اوج هرمنوتیک است . شخصی است و در عین حال یادمان نرود که من تنها برگزار کننده آن نیستم . بسیاری دیگر نیز این شب را به راز خود میگذرانند و سرشان گرم است و دلشان خوش . و اینهمه تعبیری است از وحدت در عین کثرت و یا کثرت در عین وحدت . ایران بانو باید به خود ببالد که با اینهمه جور و جفائی که بر فرزندانش میرود و با اینهمه تلاش بر به انزوا بردن و مقهور کردنش ، باز هم در آستانه صبحی دیگر ، شبی را بیدار و هشیار میمانند تا به عیش و عشق و تامل درآورند دنیای خود را . ایران بانو به خود ببال و شاد باش که نویدت میدهد چرخ گردون به روزهائی روشنتر و شبهائی کوتاهتر . ایران بانو به فرزندانت در نطفه بیاموز از زبان حافظانت که " وضع دوران بنگر ، ساغر عشرت برگیر " یلدایتان خوش . فردایتان سپید و دلهایتان هماره شاد باد .

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

حکایت لنگه کفش آن خبرنگار و بوش

چند روزی از این حادثه میگذرد و شاید به نظر زمان بررسی آن گذشته باشد اما مقالات و نظراتی که میخوانم و میشنوم مرا بر آن داشت تا قلمی بزنم که حداقل در حافظه این وبلاگ بماند . اظهار نظر اینطرف آبیها که مشخص است و ذوق زدگیشان قابل فهم اما اظهار نظر برخی چون دکتر مهاجرانی و تا حدی مسعود بهنود و امثال آنها برایم سخت گران آمد و بهانه ای شد برای این قلم . خلاصه اینکه در نظر این حقیر : ۱- اگر شهامتی بود و جسارتی و لنگه کفشها چند سال زودتر و به سمت صدام پرتاب میشد ، آیا اساسا نیازی به جنگ و غیره تا بالاخره آمدن و رفتن آمریکا و دیگران به میدان بود ؟ ۲- آیا سلاح خبرنگار در گذشته قلم او نبوده است ؟ آیا لنگه کفش نیز به ابزار و ادوات خبرنگاران افزوده شده است ؟ اگر این حرکت را از دیدگاه نمادین آنهم بنگریم بیشتر به ممالکی میاید که قلمها را میشکنند و اصحاب مطبوعات را به سیاهچال می اندازند . تا آنجا که میدانم عراق امروز رویه دیگری پیشه کرده و راه دیگر میرود . چندین تلویزیون و رادیو خصوصی و مطبوعات رنگ و وارنگ بدون نیاز به مجوز و ارشاد و غیره را شنیده ام . ۳- آیا این کفشها همانها که بر مجسمه صدام لگد کوبید نبودند؟ ویا آیا این کفشها همان پوتینهایی که بر دهان دگر گویان میکوبید نبود ؟ آیا این کفشها در گریز از صدامیان به پای آزادیخواهی نبوده است ؟ آیا و آیا و آیا؟ ۴- و در آخر یک پیش بینی برای ذوق زدگان کوته بین اینکه در انتظار سقوط در چاهی که بر آن جشن گرفته اند باشند که حدیث لنگه کفش ، سرودی است که مستان را سخت خوش آید . آنان که در خانه های شیشه ای زندگی میکنند ، به خانه همسایه سنگ نیندازند که . . .