چهار سال پیش و در پایان دوران ریاست جمهوری هشت ساله آقای خاتمی ، در این فکر بودم که بد تر از این دیگر نخواهد شد .
مگر میشود کسی با آرمان و انگیزه های ملتی چنین بازی کند ؟ مگر میشود دو دوره به کسی فرصت داده شود تا از در بزرگ تاریخ وارد شود و او از روزنی بگریزد ؟
وقتی سید خندان بر درگذشت لاجوردی به پهنای صورتش گریست و او را پدر مهربان زندانیان نامید ، یاد سالهای دهه شصت و هفتاد افتادم و جوانان وطن را در بند چنین پدر مهربانی . و سخت دلم شکست .
وقتی دانشجویان در ۱۸ تیر حق خواستند و چنان کردند که تو خود میدانی ، پس از چند روز سکوت ، سید خندان ، آنان را جمعی اوباش خواند . ودلم شکست . دل ملتی شکست .
وقتی روزنامه ها را در اقدامی کم نظیر بستند ، و آن زمان که وزیر فرهنگ همین سید خندان این واقعه را تلویحا تایید کرد ، دلم برای آنان که با عشق او را سردار اصلاحات خواندند سوخت و در درون گریست .
وقتی زیر بناهای اقتصاد کشور در سایه سیاست و سیاست بازی های جناح ها سوخت و رفت ، به حال وطن گریستم .
وقتی که و وقتی که و وقتی که ...
و در نهایت وقتی که در پایان ریاست جمهوری سید خندان ، ملت تمام نشاط دوم خردادی خود را از دست داده بود و اصلا نمیخندید ، گریستم بر ملتی که دل بست بر دلبری عیار که شب را در بستری دیگر میخوابید .
آن زمان بود که فکر کردم اوضاع از این بدتر نخواهد شد .
اما ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر