۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

فردا جمعه است . جمعه ای که تعطیل نیست .

کم پیش میاید در تاریخ ملتی ، روزی چنین مهم و تاریخ ساز . روزی که با حضوری قاطع ، بسیاری حرفها زده شود و با اهمال و سستی ، فرصتی عظیم از دست برود . جمعه این هفته ، از آن روزهاست . شنیده ام عده ای را که با نفس پشت هاشمی سینه زدن مخالفند . شنیده ام عده ای را که جنبش سبز را والاتر از آن میدانند که در فراخوان مراسم سیاسی - عبادی نماز جمعه بگنجد . و شنیده ام بسیاری را که از اصلاح پذیری شرائط نا امید شده اند و طالب تغییرند و تغییر را با مهره های درون حاکمیت نا ممکن میدانند . همه را شنیده و بارها در ذهن خود آنها را سبک و سنگین کرده ام . اما جمعی را تصور میکنم که در جنگی نابرابر ، بدون هیچ سلاحی ، درگیرند . بهترین کار ، خلع سلاح طرف مقابل و بهره گیری حداکثری از سلاحهای خود اوست . مگر نه اینکه این مراسم هم سلاحی بوده است که سی سال از طریق تریبون آن ، همه حوادث داخلی و خارجی را هدایت و مدیریت کرده اند ؟ و مگر نه اینکه بر همین تریبون ، فرمان آتش به موج سبز صادر شد ؟ فردا روز مجازی است بر اثبات عددی موج سبز . فردا روز تعیین تکلیف با مدعیان مدیریت و یا رهبری این موج است . روز بزرگی است فردا . در اثبات بزرگی آن ، همین بس که در جناح مخالف ، همهمه ایست وصف ناپذیر . کیهان و دیگر هادیان خشونت ، در خود ... ده اند . کارشان از داد و هوار مرسوم ، رسیده است به جیغ و ناله نفرین . رئیس دولت کودتا و دولتش ، راهی مشهدند که نباشند . رایزنی ها برای کنترل فردا در حد بسیار وسیعی در جریان است و این همه بر اهمیت موضوع تاکیدی مضاعف دارد . مسعود بهنود در جدید ترین نوشته اش ، داستانی را نقل میکند که تنها به قلم خود او خواندنی است . آنرا با هم بخوانیم . شب جمعه را راحت بخوابیم که فردا ، جمعه ای بزرگ است . چرا شلوارت را پشت و رو پوشیدی ؟ ( مسعود بهنود ۲۳ تیر ۸۸ ) حاجی حسین کبابی که اسم مغازه اش را گذاشته بود "طباخی صداقت" همه چیز داشت جز صداقت و درستی. آب در دوغ می کرد، وقت دخل دولا پهن لا حساب می کرد، برنج خرده می خرید، به جای روغن پیه بز می ریخت، معلوم نبود که به جای گوشت چه در خمیر کوبیده می کرد که مانند لاستیک می شد، دستمزد کارکنانش را کم می داد. با این همه دکانش اول ها بدون مشتری نبود گیرم بیشتری به هوای شنیدن قصه هائی می رفتند که او از بدکاری کبابی ها و چلوئی های دیگر می گفت. شده بود یک جور نقالی و سرگرمی. یک جور خنده و شوخی. اما بعدش با شکایت یکی از همان مشتریان کار بیخ پیدا کرد.سید ضیا شده بود رییس الوزرا تام الاختیار، و چپ و راست فرمان صادر می کرد و به خصوص می خواست نظم و نسقی به کسبه و بازار بدهد. فراش گذاشته بود و ناظر گمارده بود و مفتش می فرستاد که به کار طباخی ها و کله پزی ها و چلوئی ها دخالت کنند برای همه آئین نامه نوشته بود و حتی اندازه آب حمام را تعیین کرده بود.حاجی حسین که همه این ها را باور نداشت در همین احوال گیر افتاد. مفتشین بلدیه ریختند و راز تقلب های حاجی آشکار شد. شاگردها رفتند و حاجی را که بالاخانه غیلوله می رفت صدا کردند و حاجی از همان بالا دید مفتش ها بشکه های پیه بز، اشغال گوشت هائی که باید کوبیده می شد و خلاصه همه بساط تقلبش را یافته اند و از همه بدتر به دفتر نزول خوری هایش هم دست پیدا کرده اند و راز ساده زیستی اش هم برملا شده است.چنین بود که حاجی را دیدند در حالی که چوب بزرگی در دست گرفته و بر سر شاگردها می کوبید. صدایش تا بازارچه می رسید که شاگردها را تهدید می کرد که به زمین گرم خواهند خورد و با چوب بر سرشان می کوبید و می گفت لایق محبت های من نبودید قدر مرا ندانستید که برایتان پدری کردم . این ها را می گفت و باز بر سر شاگردهای بیجاره می کوبید. پیرزن کوری از پنجره صدا کرد حاجی حسین چه خبره . حاجی گفت هیچی . باز پرسید و باز گفت هیچی. دفعه سوم فریاد زد و باز بر سر شاگرد دم دستی اش کوبید. پیرزن گفت اگر هیچی نیست چرا داد می زنی، چرا بر این بچه یتیم ها می کوبی، تازه چرا شلوارت را پشت و رو پوشیدی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر