۱۳۸۷ دی ۱۳, جمعه

فيلسوفان در برابر جنگ

يورگن هابرماس از شناخته‌شده ‌ترين چهره‌ها در دنياي فلسفه و جامعه‌شناسي است. نام او با مكتب فكري فرانكفورت پيوند خورده و مي‌توان او را تنها بازمانده اين مكتب دانست. يورگن هابرماس از شناخته‌شده ‌ترين چهره‌ها در دنياي فلسفه و جامعه‌شناسي است. نام او با مكتب فكري فرانكفورت پيوند خورده و مي‌توان او را تنها بازمانده اين مكتب دانست... يورگن هابرماس از شناخته‌شده ‌ترين چهره‌ها در دنياي فلسفه و جامعه‌شناسي است. نام او با مكتب فكري فرانكفورت پيوند خورده و مي‌توان او را تنها بازمانده اين مكتب دانست.هابرماس با وجود اين كه دوران بازنشستگي خود را مي‌گذراند، همچنان به رسالت روشنفكري خود متعهد است و در مواجهه با تحولات بزرگ جهان اعلام موضع مي‌كند. نظير اين تحولات، جنگ‌هاي ساليان اخير است كه منجر به سقوط حكومت‌هاي ميلوشويچ در بالكان و طالبان و صدام حسين در آسيا شده‌است. هابرماس تا آنجا پيش رفت كه با رقيب ديرينه خود ژاك دريدا متحد شود و پس از چندين دهه انتقاد از يكديگر مانيفست مشتركي منتشر كنند. شرح اين اتحاد با ژاك دريدا و مواضع يورگن هابرماس درباره جنگ‌هاي اخير را در اين گفت‌وگو مي‌خوانيد. شما همواره منتقد سياست‌هاي آمريكا در جنگ‌ افغانستان و عراق بوده‌ايد، اما در طول بحران كوزوو از يك‌جانبه‌گرايي آمريكا و ناتو حمايت كرديد. تفاوت‌ اين ديدگاه‌ها در چيست؟ آيا عراق و افغانستان در يك طرف و كوزوو در طرف ديگر قرار دارند؟ درباره مداخله آمريكا در افغانستان، عقايدم را با ملاحظه‌كاري در مصاحبه‌اي با جيوانا بورادي تشريح كرده‌ام؛ اعتراضات من بر عليه لشكركشي به افغانستان و بعدها لشكركشي به عراق، به هيچ وجه در تضاد با قانون نبوده‌است و معتقدم كه بوش از سپتامبر 2001 به صورت تهديدي آشكار براي سازمان ملل و قوانين بين‌المللي درآمده‌است.در جنگ با عراق هيچ يك از پيش شرط‌هايي كه مي توانست آن مداخلات را توجيه كند، وجود نداشت؛ نه مصوبه‌اي از سوي شوراي امنيت در اين زمينه وجود داشت، نه احتمال حمله‌اي قريب الوقوع از سوي عراق. اين كه سلاح هاي كشتار دسته جمعي هنوز ممكن است در عراق پيدا شود يا نشود، چه اهميتي دارد؟ هيچ توجيهي براي يك حمله پيشگيرانه وجود ندارد. هيچ كس به خاطر سوء ظن‌هايش نمي‌جنگد. اينجاست كه مي‌توان به تفاوت بحران كوزوو با اين جنگ‌ها پي برد. غرب بر اساس تجربه‌هايي كه در جنگ بوسني به‌دست‌آورده‌بود، مجبور به انتخاب از ميان دو گزينه شد كه يا به پاكسازي‌هاي قومي ميلوشويچ تن دهد و يا اين‌كه براي پايان دادن به اين بحران مداخله كند. كشورهاي اروپايي نظير فرانسه، ايتاليا و آلمان دخالت خود در بحران كوزوو را بر حق مي‌دانستند. اين كشورها به اميد مصوبه نهايي شوراي امنيت در اين زمينه، مداخله در بحران كوزوو را يك جور پيش- قانون شهروندي جهان مي‌دانستند، يعني گامي در جهت حركت از قوانين كلاسيك بين‌المللي به سوي آنچه كانت درنظر داشت؛ كانت همه را شهروندان جهان مي‌دانست و به اين شهروندان حق قانوني محافظت از خود در مقابل حكومت‌هاي جنايتكار را واگذار كرده‌بود. در همان دوره من مقاله‌اي در نشريه Die Zeit نوشتم كه در تاريخ 29 آوريل 1999 منتشر شد. در آن مقاله تفاوت‌هاي خاص اروپاييان با انگليسي‌ها و آمريكايي‌ها را شرح دادم و نوشتم كه فقط يك چيز به كار آمريكا مي آيد، چيزي كه يك سنت سياسي ستودني هم محسوب مي‌شود؛ اين كه از حقوق بشر به عنوان ابزاري براي تضمين سلطه خود استفاده كند. شما و دريدا چيزي شبيه مانيفست را با عنوان «15 فوريه، يا: آنچه اروپاييان را به هم پيوند مي‌دهد» منتشر كرديد. دريدا در پيشگفتار آن توضيح داده‌بود كه با مقاله‌ شما موافق است. چگونه مي شود اين دو وزنه روشنفكري جهان كه در دو دهه گذشته همواره با ترديد از روي رود «راين» به يكديگر نگاه مي‌كردند و هميشه سعي مي‌كردند كه پيش از طرف مقابل مبحثي را مطرح كنند، ناگهان آن قدر همديگر را درك مي كنند كه با هم سندي به اين مهمي را منتشر مي كنند؟ آيا اين را مي‌توان سياست ناميد؟ يا صرفا يك اداي فلسفي است؟ و يا اين كه نشانه آتش بس و آشتي فلسفي است؟ نمي دانم دريدا اگر اينجا بود، چه پاسخي به پرسش شما مي داد. به نظر من، شما با اين فرمول‌هايتان خيلي در موضوع فرافكني مي‌كنيد. آن بيانيه پيش از هر چيز، يك بيانيه سياسي محسوب مي‌شد كه من و دريدا در مورد آن به توافق رسيده بوديم. پس از پايان رسمي جنگ عراق، نامه‌هايي به دريدا، امبرتو اكو، آدولف موشگ، ريچارد رورتي، فرناندو ساواتر و جياني واتيمو نوشتم و از آنها دعوت كردم در ابتكاري مشترك سهيم شوند. پل ريكور تنها كسي بود كه به خاطر ملاحظات سياسي ترجيح داد اين دعوت را رد كند؛ اريك هابسباوم و هري موليش نيز به دلايل شخصي نتوانستند با ما همكاري كنند. دريدا در آن زمان قادر نبود مقاله مستقلي بنويسد چرا كه درگير آزمايش‌هاي پزشكي ناخوشايندي بود. با اين حال، خيلي اصرار داشت كه در اين ابتكار سهمي داشته‌باشد و بيانيه ما هم به پيشنهاد او بود. من از اين بابت بسيار خوشحال شدم. ما آخرين بار در نيويورك بعد از حادثه 11 سپتامبر همديگر را ديده‌بوديم. در عين حال، مباحث فلسفي‌مان را چند سالي در اوانستون، پاريس و فرانكفورت به ثبت رسانده‌بوديم. بنابراين نيازي به ادا درآوردن نداشتيم. وقتي دريدا جايزه آدورنو را دريافت كرد، سخنراني بسيار هوشمندانه‌اي در فرانكفورت ايراد كرد كه نشانه‌اي بود از همبستگي فكري من و او. در واقع، آنچه وراي هر سياستي، مرا با دريدا پيوند مي داد، ارجاع فلسفي به نويسنده‌اي چون كانت بود. اگرچه ما كمابيش هم سن و سال بوديم، اما تاريخچه زندگي ما بسيار با هم متفاوت بود. وقتي افرادي مثل من و دريدا گذشته بسيار متفاوت يكديگر را درك مي‌كنيم، برداشت‌هاي متفاوت ما نبايد به عنوان تفاوت چيزهايي كه از آنها برداشت شده، در نظر گرفته شوند. پس به كاربردن كلماتي چون «آتش بس» يا «آشتي» براي يك تبادل فكر دوستانه واقعاً مناسب نيست. چرا نام اين مقاله را «15 فوريه» گذاشتيد و نه «11 سپتامبر» يا «9 آوريل»؟ آيا 15 فوريه بيش از جنگ با طالبان و صدام حسين، پاسخ تاريخي جهان به 11 سپتامبر محسوب مي شد؟ اين نام معناي زيادي داشت. در حقيقت دبيران نشريه Frankfurt Allgemeine Zeitung نيز اين مقاله را تحت عنوان «بازسازي ما بعد از جنگ: تولد دوباره اروپا» منتشر كردند. شايد آنها هم مي‌خواستند تظاهرات 15 فوريه را كم اهميت جلوه دهند. اشاره به اين تاريخ يادآور اين بود كه در شهرهايي چون لندن، مادريد، بارسلون، رم، برلين و پاريس تظاهرات روي داده كه از تمام تظاهرات بعد از جنگ جهاني دوم عظيم‌تر بوده‌است. آن تظاهرات پاسخي به حمله 11 سپتامبر محسوب نمي‌شد كه به سرعت اروپايي‌ها را به همبستگي رساند. آن تظاهرات‌ به خشم خاموش گروه‌هاي مختلف شهروندان مبدل شد. بسياري از آن شهروندان پيش از آن هيچ گاه به خيابان‌ها نريخته بودند. تظاهرات ضد جنگ آشكارا بر عليه سياست‌هاي فريبكارانه و غيرقانوني دولت‌هاي متحد بود. به نظر من اين اعتراض‌هاي عظيم بيش از اعتراض‌هاي ضد جنگ ويتنام در زمان خودشان، ضدآمريكايي نبودند، با اين تفاوت غم انگيز كه در سال هاي 1965 تا 1970، ما فقط بايد از اعتراض‌هايي كه در خود آمريكا روي مي داد، حمايت مي‌كرديم. بنابراين از اين كه دوستم ريچارد رورتي خودش با مقاله‌اي كه از نظر سياسي و نظري از مقالات همه ما تند و تيزتر بود، به حركت پيشگامانه ما پيوست، بسيار خوشحال شدم. اين را مي‌دانيم كه ايالات متحده، حتي در اعمال نفوذهايش در ناتو اروپاي جديد را در مقابل اروپاي قديم قرار داده‌است. آيا آينده اتحاديه اروپا به ضعيف يا قوي شدن ناتو بستگي دارد؟ ناتو را مي‌بايد يا مي‌توان با چيز ديگري جايگزين كرد؟ ناتو در طول جنگ سرد و بعد از آن هم نقش خود را به خوبي ايفا كرده‌است، حتي زماني كه نبايد دوباره به تنهايي وارد عمل مي شد، مثل زماني كه در كوزوو مداخله كرد. اما اگر ايالات متحده ناتو را روز‌به‌روز كمتر به عنوان الزامي براي مشاوره به رسميت بشناسد و بيشتر از آن صرف وسيله‌اي براي پيشبرد خواسته‌هاي ملي خودش و سياست‌هاي قدرت‌هاي جهاني استفاده كند، در آن صورت ناتو ديگر آينده‌اي نخواهد داشت. بي‌احترامي دولت آمريكا نسبت به قوانين و معاهدات بين‌المللي، سياست فريب و ارعابي كه از سوي اين دولت اعمال مي شود و اعمال خشونت‌آميز نيروهاي نظامي آمريكا منجر به قوي شدن انگيزه ضد‌آمريكايي در سراسر جهان شده‌است. عملكرد اروپا در مورد اين انگيزه چگونه بايد باشد تا از فراگير شدن اين موج ضدآمريكايي در غرب جلوگيري كند؟ «ضد آمريكايي شدن» خطري است كه اروپا را تهديد مي كند. در آلمان، اين حس هميشه به جنبش‌هاي ارتجاعي پيوند خورده‌است. بنابراين، همانند دوره جنگ ويتنام، اين مهم است كه انگيزه‌هاي مشتركي را شانه به شانه مخالفان داخلي آمريكا، بر عليه سياست‌هاي دولت آمريكا ايجاد كنيم. اگر بتوانيم به جنبش مخالفان داخل ايالات متحده بپيونديم، واكنش متقابل ما به انگيزه‌هاي ضد آمريكايي‌مان، خالي شدن از آنها خواهد بود. انگيزه‌هاي ضد مدرنيته كه بر عليه كل غرب وجود دارد، موضوع ديگري است. در اين زمينه، نقد كردن خود، كار بسيار شايسته‌اي است. بگذاريد آن را دفاع از دستاوردهاي مدرنيته غربي به روش انتقاد از خود بناميم كه نشانه باز بودن ذهن و ميل به يادگيري است و بالاتر از همه، معادلات احمقانه قوانين دموكراتيك و جامعه ليبرال سرمايه‌داري را خنثي مي كند. ما بايد از يك سو تكليفمان را به طور مشخص با بنيادگرايي، اعم از بنيادگرايي مسيحي و يهودي روشن كنيم و از سوي ديگر، بايد خودمان را در مقابل اين واقعيت قرار دهيم كه بنيادگرايي فرزند خلف نوعي مدرنيزم ويرانگر است كه فروپاشيدن تاريخ مستعمراتي ما و شكست مستعمره‌زدايي در آن نقش تعيين كننده‌اي داشته‌اند. ما بر خلاف خودمحوري بنيادگرايان، مي توانيم در هر موردي نشان دهيم كه انتقاد برحق از غرب، استانداردهاي خود را از منطق 200 ساله غربي «انتقاد از خود» وام گرفته‌است. * عضو دپارتمان فلسفه SUNY Stony Brook

۱ نظر:

  1. سلام نیما جان..خوبی رفیق؟ما که الوده ی فیس بوک شدیم..از شما هم خبری نبود تا که امروز دیدم ازین صفحه لینک داده شده و گفتم احوالی بپرسم..و اما انتقاد:بفکر ما پیرپاتالا هم باش و درشت تر بنویس روله

    پاسخ دادنحذف