۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

دوم مرداد . یاد شاملوی بزرگ را گرامی داریم .

از شاملو نوشتن ، کتابها میخواهد و رسالات . شاملوی بزرگ را در قالب پستی از وبلاگ گنجاندن ، بحریست در کوزه ای . خاطرم هست در اولین سالهای مدرسه معماری بودم که یکی از اساتید دعوتم کرد به همکاری در تکمیل منزل آن بزرگ . چون عاشقی که بر درخت کوچه معشوق قلبی به یادگار گذارد ، چند روزی را در کرج مشغول بودم . آیدا آن بزرگ را بر صندلی چرخدارش به سالن میاورد و من تنها برای خود این حق را قائل بودم که از پس هیجاناتم ، این مرد عظیم را که از کودکی با آثارش زندگی کرده بودم ، در قاب چشمان حریصم ثبت کنم . هم کلامی تنها در حد عرض ارادت بود و افتخار .چند سال بعد در تالار دانشگاه تهران بود که سخنرانی داشت و با کلی خواهش از دوستی که آنجا درس میخواند ، خود را به سالن رساندم و حظی بردم از صدای گرم و با صلابتش . و سال بعد از آن، سه شب را جلوی بیمارستان ایران مهر بودیم به آرزوی بازگشتش ، و روز بعد ، بر مزارش گریستم . شاملو را بزرگنرین شاعر عصر میدانم . شاعری متعهد به درد مشترک نوع انسان . مردی از تبار نیما که می اندیشید و چون به شهادتش گرفته بود آن نسل ، چه خوش سخن میگفت : " ....آن که می انديشد به ناچار دم فرو می بندد اما آنگاه که زمانه زخم خورده و معصوم به شهادت اش طلبد با هزار زبان سخن خواهد گفت." شاملو در باب شب کوران حاکم بر این مقطع از تاریخ میهن ، سکوت نکرد . به روشنی فریاد برآورد که : "نه من هراسم نيست: ز نگاه و ز سخن عاری شب ‌نهادانی از قعر قرون آمده‌اند آری که دل پرتپش نورانديشان راوصله‌ی چکمه‌ی خود می‌خواهند، و چو بر خاک درافکندندت باور دارندکه سعادت با ايشان به جهان آمده است. باشد؛ باشد؛من هراسم نيست ، چون سرانجام پر از نکبت هر تيره روانی راکه جنايت را موعظه فرمايد می‌دانم چيست خوب می‌دانم چيست " شاملو تنها به شعر و سبک نگارش ، با دیدگاه نوین نمینگریست . او با هر تابویی در میافتاد . خود در این باب گفته است : "چرا ما مردم در همه چيز به چشم تابو نگاه می‌کنيم ؟ چرا تصور می‌کنيم همه چيز به بهترين نحو ممکن در گذشته‌های دور گفته شده ، همه دستورالعمل‌های زندگی همان چيزهائی است که از هزار سال پيش به صورت غيرقابل تغييری در کتاب‌ها ثبت کرده‌اند؟ چرا ما مردم هر از چندی به خانه تکانی ذهنی نمی‌پردازيم؟ چرا از به موزه سپردن عقايد عهد بوقی‌مان وحشت می‌کنيم؟ چرا هيچ وقت به لزوم يک انقلاب فرهنگی يا دست کم يک وارسی جدی در باورها و خوانده‌ها و شنيده هامان پی نمی‌بريم؟" جای او در این روزها خالیست . نگاه ندا را ندید و رفت . توهین های حقیران دوران را به عظمت یک ملت عظیم ، ندید و رفت . تیر و رگبار را ، باتوم و اشک آور را ، بند و اعدام را ، همه اینها را دیده بود اما این تولد دوباره یک موج عظیم سبز را ندید و رفت . اما پیش از رفتن ، حکمش را داده بود گویا : " بگذار بر خيزد مردم بی لبخند بگذار برخيزد!" یادش همیشه گرامی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر