چه زود گذشت و چه تلخ . چهل روز است که ندای ملت ایران در گوش هر آزاده ای زنگ میزند . دخت ایران با نگاهش آتشی به دل ایران بانو زد که شعله اش هنوز میسوزاندمان . چه زود گذشت از روزی که نوشتم :
او با چشمانی باز مرد . مباد که ما با چشمان بسته زنده بمانیم .
چهل روز گذشت . در این مدت چه کردند ملت در ایران و در جهان . چه شعرها که سرودند و چه نغمه ها که ساز شد و چه سوزها که بر این دل لامصب رفت . و شب کوران سیه دل چه گفتند و چه نوشتند . کسی گفت او هنرپیشه است . کسی گفت خبرنگاران مزدوری را اجیر کردند که صحنه بسازند این چنین و کسی گفت نظام در خیابان میکشد نه در کوچه خلوت . چه زود گذشت از روزی که نوشتم :
به راستی آن چشمان باز
چه ندایی سر داد
که این شحنه گان دون
بر مرده اش هم هنوز شمشیر میکشند
چهل روز گذشت . فردا به عزای چهلمشان نمینشینیم . به راهی میرویم که با این همه ستاره گم نخواهد شد . گوش کن ، ندایی تو را میخواند .
میگویند دولت کودتا مجوز مراسم نداده است . دوستی در وبلاگش نوشت :
آقای وزارت کشور .... تو کتکت را بزن . چکار داری مجوز داریم یا نه .
آنقدر تلخ بود که همسرم با خواندنش گریست .
دوست دیگری هم متنی زیبا نوشته که خواندن و باز خواندنش ، در آستانه چنین روزی ، باورم را قوی میدارد به عرض تعزیت به بازماندگان این عزیزان و گام زدن بر راهشان :
آقای بازجو ، آقای لباس شخصی ، آقای قاضی ، آقای نظام ، من تعهد می دهم. تعهد میدهم که روبان سبز نبندم . تعهد می دهم که لباس سبز نپوشم . تعهد می دهم که مرگ بر دیکتاتور نگویم . تعهد می دهم که مرگ بر روسیه نگویم . تعهد می دهم که مرگ بر چین نگویم . تعهد می دهم که الاه اکبر نگویم . تعهد می دهم که علامت وی نشان ندهم . تعهد می کنم که نماز جمعه نروم . تعهد می کنم که لباس سیاه نپوشم . تعهد می کنم که عصر ها ساعت 6 در پارک قدم نزنم . تعهد می کنم که لباسهایم را ساعت 9 شب اتو نکنم . آقای بازجو ، آقای لباس شخصی ، آقای قاضی ، آقای نظام ، ولی نمی توانم تعهد کنم که شبها قبل از خواب ، وقتی که صحنه های مرگ ندا را مجسم می کنم ، آهسته نگریم . نمی توانم سهراب را مجسم نکنم . نمی توانم محسن را فراموش کنم . نمی توانم رامین و عماد و مسعود و شادی و دختر همسایه و پسر محمد تعمیر کار و ناله های نسیم و ضربه باتوم را فراموش کنم . راستی آقای بازجو ، آقای لباس شخصی ، آقای قاضی ، آقای نظام ، من کار دیگری هم می کردم که فراموش کردم ، تعهد کنم ، دیگر انجام نمی دهم . یادتان هست ؟
راهپیمایی سکوت ! تعهد می کنم که دیگر سکوت نکنم !
۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه
چله نشین تو شدم
چه زود گذشت و چه تلخ . چهل روز است که ندای ملت ایران در گوش هر آزاده ای زنگ میزند . دخت ایران با نگاهش آتشی به دل ایران بانو زد که شعله اش هنوز میسوزاندمان . چه زود گذشت از روزی که نوشتم :
او با چشمانی باز مرد . مباد که ما با چشمان بسته زنده بمانیم .
چهل روز گذشت . در این مدت چه کردند ملت در ایران و در جهان . چه شعرها که سرودند و چه نغمه ها که ساز شد و چه سوزها که بر این دل لامصب رفت . و شب کوران سیه دل چه گفتند و چه نوشتند . کسی گفت او هنرپیشه است . کسی گفت خبرنگاران مزدوری را اجیر کردند که صحنه بسازند این چنین و کسی گفت نظام در خیابان میکشد نه در کوچه خلوت . چه زود گذشت از روزی که نوشتم :
به راستی آن چشمان باز
چه ندایی سر داد
که این شحنه گان دون
بر مرده اش هم هنوز شمشیر میکشند
چهل روز گذشت . فردا به عزای چهلمشان نمینشینیم . به راهی میرویم که با این همه ستاره گم نخواهد شد . گوش کن ، ندایی تو را میخواند .
میگویند دولت کودتا مجوز مراسم نداده است . دوستی در وبلاگش نوشت :
آقای وزارت کشور .... تو کتکت را بزن . چکار داری مجوز داریم یا نه .
آنقدر تلخ بود که همسرم با خواندنش گریست .
دوست دیگری هم متنی زیبا نوشته که خواندن و باز خواندنش ، در آستانه چنین روزی ، باورم را قوی میدارد به عرض تعزیت به بازماندگان این عزیزان و گام زدن بر راهشان :
آقای بازجو ، آقای لباس شخصی ، آقای قاضی ، آقای نظام ، من تعهد می دهم. تعهد میدهم که روبان سبز نبندم . تعهد می دهم که لباس سبز نپوشم . تعهد می دهم که مرگ بر دیکتاتور نگویم . تعهد می دهم که مرگ بر روسیه نگویم . تعهد می دهم که مرگ بر چین نگویم . تعهد می دهم که الاه اکبر نگویم . تعهد می دهم که علامت وی نشان ندهم . تعهد می کنم که نماز جمعه نروم . تعهد می کنم که لباس سیاه نپوشم . تعهد می کنم که عصر ها ساعت 6 در پارک قدم نزنم . تعهد می کنم که لباسهایم را ساعت 9 شب اتو نکنم . آقای بازجو ، آقای لباس شخصی ، آقای قاضی ، آقای نظام ، ولی نمی توانم تعهد کنم که شبها قبل از خواب ، وقتی که صحنه های مرگ ندا را مجسم می کنم ، آهسته نگریم . نمی توانم سهراب را مجسم نکنم . نمی توانم محسن را فراموش کنم . نمی توانم رامین و عماد و مسعود و شادی و دختر همسایه و پسر محمد تعمیر کار و ناله های نسیم و ضربه باتوم را فراموش کنم . راستی آقای بازجو ، آقای لباس شخصی ، آقای قاضی ، آقای نظام ، من کار دیگری هم می کردم که فراموش کردم ، تعهد کنم ، دیگر انجام نمی دهم . یادتان هست ؟
راهپیمایی سکوت ! تعهد می کنم که دیگر سکوت نکنم !
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر